<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات یک عاقد</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/</link>
<description>استفاده از داستانهاي خاطرات يك عاقد بدون مجوز نگارنده ممنوع و پيگرد قانوني دارد.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 03 Jul 2010 06:02:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اسب سپید عرب!</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>نتونستم مقاومت کنم. خیلی ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز حکایت داشت از وضعیت مالی خوب طرفین. راستش اهل به رخ کشیدن و خود را بزرگ نشان دادن و ژست های تازه به دوران رسیدگی نبودند. همه چیز را ساده برگزار کردند ، خوشحال و خرسند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهریه عروس یک اسب سفید عرب بود. همکارم که می پرسد اگر نباشد این مهریه باطل است گفته بود : نه... خودمون داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراسم عقد را در سالن باشگاه سوارکاری شان برپا کردند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jul 2010 06:02:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دزدی</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>خاطرات یک به یک ساخته می شوند. سوتی نکات حیرت انگیز مراسم عقد بسیارند. روی برگه های کوچکی یادداشت می کنم. اما همینکه می خواهم روی وبلاگ بگذارم دستم می لرزد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ستوه آمده ام از این همه دزدی و دوری اخلاق. داستان هایم را به سادگی می برند و بهره می کشند  بی اجازه ای و رعایت حقوقی. آخرینش که بزرگترین دزدی مطالبم هم هست حسابی دلخورم کرده است. درحال پیگیری از مراجع قانونی هستم. شاید فعلا چیزی ننویسم یا وبلاگ را غیرفعال کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برایتان تنگ شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عاقد دات آی آر&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 10:27:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ر و لام</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>گاهی اشتباه های گفتاری برای همه ما پیش می آید. بعضی مواقع این اشتباهات یا تپق ها خیلی مهم نیستند و گاهی باعث ناراحتی ما می شود و نگران برداشت یا تمسخر ولو ناپیدا و خاموش مردم می شویم. به طور کلی تصور ذهنی مان از خودمان را مخدوش می کند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروس به دنبال سومین باری که از او درخواست وکالت کردم جمله تاریخی ((با اجازه بزرگترها: بله )) را اینگونه ادا کرد : با اجازه بزلگترها : بره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عروس به گمانم و قاعدتا باید سرخ شده باشد. آخر می دانید این تک جمله را فقط یکبار در زندگی می گویند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : گاهی در ادای حروف به ویژه اگر دارای مخرج نزدیکی باشند و در کنار هم قرار بگیرند دچار جابجایی و تپق می شویم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 09:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ده روزی را در اصفهان و شیراز به سر بردم. اگر دیر مراجعه کردم به این دلیل بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر هراسان به همراه زنی که قدری جوانتر و آگاه تر بود وارد دفتر شد و بلافاصله از اینکه پسری با فلان نام و نشان امروز در دفتر ما عقد می کند یا نه جویا شد. همکارانم گفتند که خیر . برای آزمایش مجدد به آزمایشگاه معرفی شده اند و هنوز جواب را نیاورده اند. داماد قول داده که امروز نتیجه را بیاورد و اگر این کار را بکند احتمال دارد امروز مراسم عقدشان برگزار شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت ۹ شب تنها در دفتر نشسته و بودم که باز هم ترسان آمدند. مادر باز هم از نتیجه آزمایش پسرش جویا شد که جواب دادم خبری نیست .... با دلهره پرسید : ممکنه امروز عقدشون انجام نشه ؟ گفتم : خیالتان راحت باشد ما دیگر تا چند دقیقه دیگر دفتر را تعطیل می کنیم. مادر رفت اما هنوز دلهره داشت.. آخر پسرش...جگرگوشه اش می خواست دور از چشم او..... حتی بدون اطلاع او ازدواج کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : مادر....... واژه ایست به عمق یک دریا..... که درکش مقدور نیست مگر آنکه مادر باشی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعهد</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&quot;نه آقا نه اینکه داماد متعهد بشه خرج تحصیل دخترمو بده. باید بابای داماد متعهد بشه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جملات را پدر عروس ،مردی با شکمی برآمده می گفت ، وقتی همکارم برای درستی شرطی که گذاشته بودند از آنها سوال کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معمولا در شروط مطرح شده از سوی مردم یکی از زوجین متعهد می شود کاری را انجام دهد یا کاری را انجام ندهد. مثلا خرج تحصیل دختر را بدهد یا برای اشتغال همسر ممانعتی ایجاد نکند. اما اینبار پدر عروس می خواست پدر داماد را متعهد کند، به یک دلیل ساده : داماد دانشجو بود و خود او هم از پدرش خرجی اش را می گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : پدرهای دامادها در صورت قبول زن گرفتن برای پسری بی درآمد و خصوصا دانشجو در صورتی که درآمد خودشان مناسب نباشد ، شاید پشیمان شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 May 2010 05:23:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین فردا</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>بیست روز از آخرین پست وبلاگ می گذرد. دوستانم از این روزآمد نکردن های پیوسته ام حتما به تنگ آمده اند. بعضی می گویند لابد ماجراهای حین عقد تمام شده یا کم شده یا من وبلاگ را رها کرده ام و.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش هیچکدام از اینها نیست. من براساس وسعت کارم وقت بسیار اندکی دارم. نمی دانم چه کنم. حتما در آینده برای وبلاگ وقت بیشتری می گذارم. امیدوارم آینده همین فردا باشد ، نه ۲۰ روز دیگر!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 May 2010 08:13:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=168</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهر معلوم</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پسر ، من رامی شناخت. یکراست آمد سراغ من که پشت میز یکی از همکارانم مشغول کار بودم. به آرامی طوری که کس دیگری متوجه نشود گفت : ببخشید ما مهریه مون ۲۰۰ سکه ست. میشه توی دفتر و سند ۲۰۰ تا بنویسین ، ولی موقع عقد ۱۱۴ تا بگین؟.... گفتم می خوای خوانواده ات نفهمن ؟ گفت آره.جواب سوالش منفی بود. قدری اصرار کرد و من بازهم به او جواب منفی دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوساعتی گذشت که مردی میانسال که پدر داماد بود و زنی قدری جوانتر که مادر عروس بود آمدند و همان سوال را مطرح کردند.جوابشان منفی بود. علت را توضیح دادند. درنهایت قرار شد توافقات را بنویسیم و امضا بگیریم ، اما سرخطبه عقد بگوییم (( مهر معلوم )). این پیشنهاد را پذیرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرد خیالش راحت شد . آخر می دانید. او هفته گذشته برای پسر بزرگتر در دفتر ما دختری را عقد کرده بود که مهریه اش ۱۱۴ سکه بود و حالا ترس داشت که این مساله موجب ناراحتی عروس اول شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : نمی شود رازی را برای یک عمر محرمانه نگاه داشت. روزی برملا می شود و آتشی در می گیرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Apr 2010 09:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=167</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیرمرد</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>نمی خواستند وارد سالن عقد شوند . می گفتند همین یکی از اتاق ها خوبه. همکارم راهنمایی کرد تا وارد سالن شوند. رفتند و در گوشه ای نشستند ، اندکی دور از جایگاه ویژه عروس و دامادها. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمرد متولد سال ۱۳۱۳ بود ( ۷۶ سال). او پس از بیش ازنیم قرن زندگی مشترک ، ۱۱ فرزند ثمره زندگی با همسرش  که پنج ماه پیش فوت کرده بود ، اکنون برای عقد با زنی که چهار بچه داشت و کوچکترین فرزند او متولد ۱۳۶۶ بود ، به دفتر ما آمده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچکترین فرزند مرد  متولد ۱۳۴۳ بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد: پیرمرد پنج ماه صبر کرده بود . بعضی بیشتر و تعدادی کمتر. برخی هم هرگز ازدواج نمی کنند ، پس از مرگ همسر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Apr 2010 08:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1386-1389</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>دوستان عزیزم. متاسفانه مشغله کاری به من اجازه نداد که مطالب وبلاگ بروز باشد. سعی می کنم قدری جبران کنم: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال ۱۳۸۶ که به دفترخانه ما مراجعه کرد سه سال جوانتر بود ، با دامادی که عاشقانه درکنارش نشسته بود. دوشیزه خطابش کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال ۱۳۸۹ که به دفترخانه ما مراجعه کرد سه سال مسن تر بود در کنار دامادی که عاشقانه درکنارش نشسته بود. دوشیزه خطابش کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داماد عاشق اول سال ۱۳۸۶ پیش از عروسی براثر تصادف جان سپرده بود. عروس عاشق سال ۱۳۸۶ پس از چند سال اندوه بالاخره در سال ۱۳۸۹ به داماد عاشق دوم سال ۱۳۸۹ که اکنون درکنارش نشسته بود ، بله گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : روزگار ، سختی را آسان کرده و اندوه را می زداید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Apr 2010 09:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوتاه.. اما اشتباه</title>
<link>http://1aghed.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پسر و دختر که وارد سالن پذیرش دفترخانه شدند ، من به طور تصادفی در گوشه ای نشسته بودم . من را که دیدند پسر منصرف شد و برگشت. توجهم جلب شد. سلامی رد و بدل کردیم. چند قدم آنسوتر صدای اصرار دختر به مراجعه و تلاش پسر برای رفتن را شنیدم. بحث به مشاجره کشید و آرام صدایشان بلندتر شد. ناگهان صدای جیغ دختر و سر و صدایی راه افتاد. به اتاق خودم رفتم که از پنجره مشرف به حیاط ببینم که چه اتفاقی افتاده. دختر را دیدم که ظاهرا از پله های سه گانه دفتر افتاده و بر کف حیاط ولو شده بود. پسر مرتب دستش را می کشید که &quot; آبروریزی نکن&quot; و دختر جیغ می کشید که &quot;توکه برای من آبرو نذاشتی....حالا منو از پله پرت می کنی&quot; و &quot; نمی خواستم اینطور بشه...اشتباه کردم.&quot; چند مراجع خواستند میانجی گری کنند، نشد. از همان همکار زبان باز که دارای پشتوانه تجربه سالها کار در شورای حل اختلاف است ، خواستم تا کاری بکند. رفت و آنها را به اتاقی آوردو پس از چند دقیقه با لیوانی آب وارد اتاق شد. وقتی از اتاق خارج شد ازاو پرسیدم که چه کردی ؟ گفت برای طلاق راهنمایی کردم که چه بکنند. ... بله آنها برای همین آمده بودند. چه کنند که از هم جدا شوند ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقی رفتند از پنجره ، نگاهشان می کردم. دختر لنگ لنگان از سویی رفت و پسر از سویی دگر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تجربه یک عاقد : گاهی چقدر دشوار است که رها شوی از پیوندی که زجرت می دهد. پیوندی کوتاه اما اشتباه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 08:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=1aghed&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>1aghed</dc:creator>
<guid>http://1aghed.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
