تبليغاتX
خاطرات یک عاقد

" وارد خانه که شدم همه چیز عجیب بود. خانه چراغانی شده بود و همه با لباس های رنگارنگ به دنبال انجام کارها بودند. صدای موسیقی به گوش می رسید و بچه ها در گوشه ای شادمانه تنی می جنباندند. آشپزی عرق کرده سر دیگ را کنار زده و دم کشیدن را تست می کرد. ماشین عروس گلکاری شده ای دم در خانه پارک شده بود و کودکی از سلامت گلها در مقابل حمله همسالانش مراقبت می کرد. از حیاط پر زرق و برق که گذشتم و وارد راهرو شدم مادرم با خواهرانم اسپند در دست جلویم را گرفتند. آمدن من گویا مثل توپ صدا داده بود که زنها بر سرم ریختند و نقل و نبات پاشیدند. نگاه متعجبی از لابلای جمعیت به مادرم انداختم با این مضمون که : مگر چه شده که من از آن بی خبرم ؟ مادرم انگار فهمید . نظر مرا به سویی جلب کرد. جایی که در حجله ای نورافشانی شده دختر خانمی با لباس عروسی نشسته بود ، بر صندلی خوش ترکیبی که صندلی بغل دستش خالی بود.... باورم نمی شد که داماد این مراسم باشکوه من باشم. ناگاه در میان جمعیت فریاد بر آوردم که : نهههههههههه .

همه ساکت شدند و من با زاری ادامه دادم : نه من آمادگیشو ندارم. نمی خوام. نه  من نمی خوام عروسی بکنم. در این هنگام دستانم را به شدت به رانهایم می کوبیدم، عزادارانه. لابلای داد و بیداد دستم به چیزی در جیبم خورد. آن را درآوردم. شناسنامه ام بود. به سرعت صفحه دومش را نگاه کردم. اسم کسی بر آن ثبت نشده بود. خوشحالی عجیبی درجانم پیچید و در رفتم. حالا نرو کی برو.

جوان که با اشتیاق برای من حرف می زد ، ادامه داد : از خواب که پریدم احساس دردی بر روی رانهایم آزارم می داد.

تجربه یک عاقد : انسانها گاهی در خواب عاقل تر از بیداریند.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 12:13 | |