به بچه اشاره کردند که بیا. با حرکت سر چندبار نشان داد که نمی آید. پدر بچه آمد و بچه را به سختی کند و برد. بچه همه اش خود را کش و قوس می داد تا اینکه شروع به گریه کرد. مادر رسید و بچه را از پدر گرفت و به زور برد اما گریه و لج بچه ادامه داشت. صدای ضربه کوچک تنبیهی به بچه را شنیدم . چندبار تذکر دادم که نگذارید گریه بکند . مهم نیست. اما کودک و والدین دست بردار نبودند. سرانجام پدر ، بچه را که بعدا فهمیدم نامش علیست از اتاق عقد بیرون برد ، درحالی که صدای گریه او باز هم به گوش می رسید. دلم کباب شد. در میانه عقد متوجه شدم بچه ساکت شده و پدر بچه وارد اتاق شده. خطبه به اتمام رسید و من در راه خروج از پدر بچه عذرخواهی کردم. بیرون که رفتم علی درحالیکه سر خود را میان دستها پوشانده و دستها را بر زانوان خوابانده بود بر مبل اتاق انتظار نشسته بود. یکراست به سراغ او رفتم. هر کاری کردم و نازش کشیدم تا دست از لجبازی بردارد و به اتاق برود نرفت که نرفت. پدر که این صحنه را دید آمد و با عذرخواهی کار من را ادامه داد. نشد. رفت و شیرینی آورد. باز هم نشد.
۱۵ دقیقه ای گذشت. من درحالیکه مشغول کاری بودم تصادفا علی را دیدم که شیرینی به دست غرق شادیست و بازیگوشی.
تجربه یک عاقد : نوشتن خاطره از ناراحت کردن کودکی در روز جهانی کودک برایم سخت بود.
نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 16 مهر1388 ساعت 10:7 | |



