تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
۲۰ سال بود دختر را بزرگ کرده بود ، درست مثل دختر خودش. حکایت از آنجا شروع شده  که ۲۰ سال پیش مادر از شوهرش جدا شده بود ، درحالیکه دختر چندماهه ای داشت. چندی بعد مرد دیگری او را خواستگاری کرد. از آن به بعد دختر  کوچک ، دختر آن مرد هم بود.

 در تمام این ۲۰ سال در پدر بودنش شک نکرده بود و مهری داشت عمیق و پدرانه . اما حالا دختر می خواست ازدواج کند و علی القاعده باید پدر دختر اجازه داده و دفاتر را امضا می کرد . مرد خود را برای امضا و صدور اجازه ازدواج دختر آماده کرده بود. وقتی آن روز در دفتر ما نتوانست امضایی پای سندی بزند شاید شرع و قانون با پتک محکمی برسرش کوبیدند تا به او بفهماند او پدر دختر نیست . غمی گسترده صورتش را پوشاند وقتی این واقعیت را برایش توضیح دادم.

به راستی او پدر دختر نیست؟ و آن مرد که ۲۰ سال بود رفته بود و  دختر حتی یک بار هم او را ندیده بود پدر بود؟

تجربه یک عاقد : مردی که من دیدم پدر بود پدری با تمام معنای پدر بودن؟


نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 2 مهر1388 ساعت 9:58 | |