مرد جرعه دیگری از چای را به همراه تکه ای بامیه خورده و ادامه داد:" قضیه را به طور جدی پیگیری کردم و صحت ماجرا رو دریافتم. بعد از اون به دلیل دروغی که به خانواده ام گفته بود شکایت کردم. سرانجام طلاق دخترم رو از حاج آقای قلابی گرفتم. همه طلاها و حتی لباسهایی که خریده بود رو به او پس دادم و دخترم نجات پیدا کرد. "
پدر عروس که اتفاقا دیشب بر سر سفره افطاری روبروی من نشسته بود آهی کشید و گفت : بد روزگاریه حاجی ... بد روزگاری.
تجربه یک عاقد: برای عقد عجله نکنید. تحقیقاتتان را کامل کنید چون : بدروزگاریست حاجی .... بد روزگاری
نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 10:9 | |



