تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
" بعد از اینکه اونروز توی دفتر شما عقد کردیم من یه مقداری مشکوک شدم. علی رغم اینکه تحقیقات کرده بودم اما باز هم تحقیق جدی تری رو شروع کردم. به حوزه محل تدریس آقا دامادمان رفتم. آشنایی را پیدا کردم که از راز هولناکی پرده برداشت. داماد جوان ما که الان در کسوت روحانیت مشغول تدریس در حوزه علمیه بود با جعل مدرک به این موقعیت رسیده بود و حالا در آستانه اخراج است."

مرد جرعه دیگری از چای را به همراه تکه ای بامیه خورده و ادامه داد:" قضیه را به طور جدی پیگیری کردم و صحت ماجرا رو دریافتم. بعد از اون به دلیل دروغی که به خانواده ام گفته بود شکایت کردم. سرانجام طلاق دخترم رو از حاج آقای قلابی گرفتم. همه طلاها و حتی لباسهایی که خریده بود رو به او پس دادم و دخترم نجات پیدا کرد. "

پدر عروس که اتفاقا دیشب بر سر سفره افطاری روبروی من نشسته بود آهی کشید و گفت : بد روزگاریه حاجی  ... بد روزگاری.

تجربه یک عاقد: برای عقد عجله نکنید. تحقیقاتتان را کامل کنید  چون : بدروزگاریست حاجی .... بد روزگاری

 


نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 10:9 | |