تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
سر و وضع مرتبی داشت. در سالن پذیرش نشسته بود. منشی صدا زد . پدر عروس ! مرد بی روح و افسرده بلند شد. منشی جای امضا را به او نشان داد و او با دستانی لرزان بردفتر بزرگ ثبت ازدواج و دفترچه عقد چند خط کشید. اورا به اتاق من راهنمایی کردند. من از او برای عقد دخترش وکالت گرفتم. نگاه سردرگم و صورتی تکیده داشت. وکالت داد و رفت . همه چیز در سکوت برگزار شد از حیاط که رد می شد از پنجره راه رفتنش را به نظاره نشستم. سیگاری گیراند . خمیده بود.

نیم ساعت بعد سر و صدایی برپا شد . با صلوات و کف زدن و کل کشیدن عروس و داماد و همراهان شاد و دست افشان وارد شدند. از پنجره شادمانیشان را نظاره گر بودم . لبخند و لباس های رنگارنگ و برف شادی و نقل و شیرینی..... . دفاتر  را امضا کردند و من برای خواندن خطبه به سرسرای عقد رفتم. صندلی کنار من که جای پدر عروس است خالی بود. مادر عروس در ظاهر سرحال بود. عروس در جواب طلب وکالت من گفت با اجازه مادرم بله. او اشاره ای به پدرش نکرد. همان مردی که نیم ساعت قبل با اندوه به من اجازه داد دخترش را عقد کنم و حالا که سالها بود زنش را طلاق داده بود گویا دخترش که نزد مادر مانده بود هم دیگر او را فراموش کرده بود و روز عقد دخترش هم فرصتی برای رویارویی این خانواده از هم پاشیده فراهم نکرد و اکنون که پدر اجازه عقد را داده بود دیگر برای همیشه رفت... برای همیشه

تجربه یک عاقد : پدر پدر است هرچه باشد و مادر مادر است هرچه باشد. دوست و پاسشان بداریم.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت 10:44 | |