منشی برایم تعریف کرد که وقتی در اتاق با عروس و مادرش صحبت می کردم، پدر عروس در اوج اضطراب به داماد که ظاهرا یک خودرو نیسان باری داشته می گوید. همین الان میروی نیسانت رو می آری از روش رد می شی خونشو میریزی منم بهت رضایت می دم. و داماد موفرفری سبیل گنده حالتی به خود گرفته گویا می خواسته است برود و این کار را بکند و می گفته به خدا می کشمش عموجان.
دختر حالا با یک هم شاُنش ازدواج کرده و پدر عروس زمینگیر شده است.
تجربه یک عاقد: هرگز دخترتان را فدای روابط فامیلی نکنید . هرگز!
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 9:47 | |



