تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
پدر مسن عروس خانم قدری ضعف شنوایی داشت. پرسیدم برادر عروس یا کسی هست از افراد نزدیک که از ایشان برای من وکالت بگیرد. مردی که نزدیک بود گفت : من دایی عروسم... بالاخره پدر به بنده وکالت داد.

در بار سومی که از عروس خانم داشتم وکالت می گرفتم گفت : با اجازه بابام ، دایی هام و پسرعموم ... بله .

وقتی گفت پسر عمو.. با اشاره سرهم اشاره ای کرد به پسر عمو . می شد در امتداد نگاهش او را پیدا کرد . من نیم نگاهی انداختم تا ببینم این پسر عمو کیست که از این همه آدم ، عروس خانم از او هم اجازه می گیرد ، نیافتم.

تجربه یک عاقد : این اولین تجربه من بود که می دیدم عروسی از "پسرعمو" اجازه می گیرد.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 25 اسفند1388 ساعت 8:58 | |