دیروزش دیده بودم خرامان چون آهوان ، مست از باده لطف رحمان ، هم شانگی مردی جوان ، عاشق به سان کبوتران ، نورفشان چون اختران سبک گام و رام مهر آن مرد خوش مرام از دفتر ما خارج شد.
اشکش چون باران بهاری بود و دل چونان تنگی سرد زمستان و رخساره به سان زردی پاییزان و گرم از تصمیم رهایی چون ظهر داغ تابستان.
پسر شکاک بود ، بسی سخت گرفته بود در این یک ساله و عنان سختگیری در دستان به بند زندان و دوری از دیدار مهمان و روزگار روشن خیابان فکنده و جانش به لب آورده بود،.
تجربه یک عاقد : برای مردان شکاکی چون سم است و نشانی روشن از تباهی بنیان خانواده.
نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت 12:45 | |



