تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
باور نمی کردم او را ببینم به چنین روزگاری درافتاده ، جوانی دیروزین برجای نهاده  ، رنگ مردگان بر سرو روی فشانده ، غبار پیری بر چهره نشانده و چنین در چرخ نامراد روزگار درمانده.

دیروزش دیده بودم خرامان چون آهوان ، مست از باده لطف رحمان ، هم شانگی مردی جوان ، عاشق به سان کبوتران ،  نورفشان چون اختران سبک گام و رام مهر  آن مرد خوش مرام از دفتر ما خارج شد.

اشکش چون باران بهاری بود و دل چونان تنگی سرد زمستان و رخساره به سان زردی پاییزان و گرم از تصمیم رهایی چون ظهر داغ تابستان.

پسر شکاک بود ، بسی سخت گرفته بود در این یک ساله و عنان سختگیری در دستان به بند زندان و دوری از دیدار مهمان و روزگار روشن خیابان فکنده و جانش به لب آورده بود،.

تجربه یک عاقد : برای مردان شکاکی چون سم است و نشانی روشن از تباهی بنیان خانواده.


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت 12:45 | |