میلاد پیامبر گرامی اسلام مبارک باد. از روز های پر رفت و آمد دفتر خانه است و من در لابه لای کارها بر برگه زرد رنگی که پیش رویم است ، نکاتی را یادداشت می کنم تا به مرور برای شما باز نویسی کنم.
مدتی است که دوستان گله می کنند که چرا جواب کامنت ها را نمی دهم یا به وبلاگهایشان سر نمی زنم. راستش جدای از تمام علاقه ام به این کار ، وقت نمی کنم. سعی می کنم به زودی از شرمندگی همه دوستان در بیایم. برای امروز اما خاطره ای به داغی 10 دقیقه پیش:
دخترخانم تینیجر چکمه ای به سان قزاقان پوشیده بود بس بلند. مانتوی کش بافی به تن و شیطنتی آشکار در رفتار.
گوشه سمت راست تور سر عروس و داماد را گرفته بود. در سومین مرحله وکالت گرفتن از عروسی که گلهایش را چیده و گلابش را آورده بود،جمله ام که به پایان رسید همان دختر بی تامل فریاد زد : بعععععععله و اندکی بعد از آن عروس با شرم و حیا گفت : با اجازه بزرگترها : بله.
تجربه یک عاقد : عمل نادر"بله" گفتن به جای عروس را می توان چندگونه تفسیر کرد. باشما
نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت 11:14 | |



