ب ام و رنگی بادنجانی داشت و به سادگی فاخرانه ای آراسته شده بود. عروس و دامادی با البسه بس گرانبها و همراهانی زیاد که در نهایت دقت و هزینه ، خود را برای مراسم عقد آماده کرده بودند. هنگام خطبه همه چیز در سکوت بود و پس از آن هدایایی غیر معمول نثار شد.
هنگام گذشتن عروس و داماد با کبکبه و دبدبه مثال زدنی از سالن پذیرش ، شش نفر بر روی صندلی ها نشسته و به آنان می نگریستند.......
برای خواندن خطبه عقد بعدی وارد سالن شدم. چهار نفر به گونه ای که می نمود موقت است بر گوشه صندلی ها نشسته بودند و عروس و داماد در جایگاه مخصوص خود بدون تور ... بدون قند.
عروس با مانتوی سیاه مندرسی آمده بود و داماد با همان لباس معمولی.کفش های داماد در زاویه نگاه من بود. کفش ورزشی زمختی با چند کوک و بخیه و پارگی. خطبه عقدشان را خواندم ، درست همانگونه که برای عقد قبلی خوانده بودم. لختی بعد از خروج من ، آنها هم زیر نم نم باران بهاری قدم زنان به سوی زندگی مشترک رفتند.
تجربه یک عاقد : همیشگیست...فقر......... غنا.
نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 10 اسفند1388 ساعت 10:19 | |



