تبليغاتX
خاطرات یک عاقد

شغلتون چیه؟ هیچی والا .. حالا یه جاهایی قولهایی بهم دادن ( یا به قول لطیفه جدید توخوشه یک هستم ) سربازی رفتید؟ نه ولی بعد از عروسی معافیت بگیرم. خونه ای چیزی داری ؟ نه . درست میشه بالاخره.

جوابهای سربالای بالا را خواستگار داده بود به پدر دختر. پدری که خبر می داد از مخالفت خود با این ازدواج و اینکه دخترش براثر این مخالفت تاکنون دوبار رگ خود را زده بود. پدر اعتراف می کرد چاره ای جز قبول موضوع ندارد ، اما برای مشاوره در مورد موضوع دیگری نزد من آمده بود:

می گفت : پسر زیر پای دخترم نشسته و چون خبرداره که من خونه و مغازه دارم ، دختره رو وادار کرده که من رو متقاعد کنه که سرعقد به عنوان کادو سه دانگ مغازه ام رو به دختر بدم. مرد میگفت که می داند بعدا پسر خانه را ازچنگ دختر درخواهد آورد و او را راهی خانه پدر می کند ، اما چاره ای ندارد. مانده بود چه بکند که از وقوع این امر پیشگیری کند.

تجربه یک عاقد : می گویند ازدواج چون هندوانه است ، سخت می شود فهمید چگونه از آب در می آید.


نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 10 بهمن1388 ساعت 9:11 | |