تبليغاتX
خاطرات یک عاقد
وارد اتاق عقد که شدم سنگینی فضا را احساس کردم . به سمت عروس و داماد نگاهی انداختم. کسی تور برسرآنها نگذاشته و دختری قند نمی سایید. از لباس عقد فخیم خبری نبود . عروس را پوششی سیاه در هم پیچیده بود. داماد جوان بود و عروس مسن تر و مغموم. دوسه نفر مرد و یک پیر زن آمده بودند. بچه ای در میان دست و پای آنان وول می خورد. جو سنگین بود. سنگین. داشتم وکالت می گرفتم . با سنگینی فضا دریافته بودم که عروس وکالت را در مرحله اول با بله قبول میکند و ادامه نمی دهد. پیرمردی اما نگذاشت. پاپیش گذاشت و از گل چیدن و گلاب آوردن عروس گفت لابد برای دل عروس . دل من هم مثل همه ی آنها گرفت. بخصوص برای آن بچه که درلحظه عقد مادرش داشت بر روی صندلی های دفتر بازیگوشی می کرد. و دلم برای عروس سوخت . و داماد و آن پیرزن و آن پیرمرد . و دلم گرفت برای آن جوانی که فوت کرده بود . او که برادر داماد حاضر. شوهر قبلی این عروس و پدر آن پسرکوچک و پسر این پیرمرد و پیرزن بود. بله و  اینچنین است که بزرگان خانواده برای اینکه بچه زندگیش را نبازد برادر داماد را به کاری می خوانند که از آن سخت تر متصور نیست . البته گریزی نیست. گریزی نیست. باید زیست.

تجربه یک عاقد: سخت است اما این راه برای آینده فرزندان فرد متوفی بهترین است.


نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 8 مرداد1388 ساعت 9:42 | |