تبليغاتX
خاطرات یک عاقد

محمدحسن ۸ ساله بود با پلیور زرد رنگ . کودکی که در نگاه اول واژه "توپول" را به ذهن آدم متبادر می کرد. با پسری هم سن و سال خود مشغول بازیگوشی بود و سوراخ سنبه های دفترخانه را می کاوید، غافل از هیاهویی که بر سر او درگرفته بود.

پدرش ، مادر را سال گذشته طلاق داده بود و حالا می خواست برای خود زن و برای او نامادری بگیرد . پدر شرطی را در پرسشنامه ازدواج قید کرده بود که زن حقوق پسر را به رسمیت شناخته ، در تربیت او بکوشد و حقی برای طلاق درخصوص وضعیت پسر نداشته باشد و.... شرط خوانده شد . برادر عروس وارد معرکه شده ، شرط را غیرمنطقی دانست. چند دوست دیگر هم وارد کارزار شدند. داماد یک تنه در مقابل همه ایستاد و شرط را منطقی و عقلایی توصیف می کرد. می گفتند : فردا پس فردایی پسره بزرگ شد و مثلا این زن رو کتک زد . این بیچاره که نمی تونه دم بر بیاره. بحث با مداخله مهمانان گرمتر شد و به شدت بالا گرفت.

نیم ساعت بعد محمد حسن پشت سر پدر و بستگان  از دفترخانه خارج شد ، در حالیکه نگاه نگرانی به همه سو داشت. دقایقی قبل از آنها هم دختری با چادری سفید بر سر به اتفاق بستگانش رفته بود. دختری که قرار بود مادر... نامادری محمد حسن باشد اما نشد...

تجربه یک عاقد : نامادری مادر نمی شود اما می تواند مادری کند ، نه نامادری.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 29 دی1388 ساعت 10:8 | |