تبليغاتX
خاطرات یک عاقد

نرم آمد. آهسته .. گونه ای که هیچ چینی ترک برنداشت. صدای پایش آرام بود. لبخند به لب همه جا را تسخیر کرد.، با لشکر شکوفه های رنگارنگ. برگهای ترد و نازک گیسوان خشک درختان را  آراستند و تور نازک سبز رنگی بر سر این منتظران کشیدند. گنجشکان که نمی دانم تا حالا کجا بودند، همین که این منظره را دیدند.. همین که نفس گرم زمین به آنها خورد .. همین که بوی دوباره زندگی را  استشمام کردند ، آمدند و به نغمه خوانی پرداختند.. آبشاری از غزل را روانه زمین کردند... همه جا .. همه چیز رنگ عوض کرد... خیلی ها تلاش کردند ، بی وقفه که حساب و کتاب کارهای اداری را ببیندند و پروژه های نیمه تمام را تمام کنند.مغازه داران و بازرگانان شب و روز نداشتند. پلیس ها در گیرو دار ترافیک و نظم گرفتار بودند.. دانش آموزان و دانشجویان در التهاب پایان کلاس ها بودند و معلم ها هم. رانندگان سرگرم جابجایی مسافران و پزشکان به ویزیت بیماران فراوان که نمی خواهند با بیماری به سال تازه وارد شوند و مهندسان به حساب و کتاب کارگر و معمار و طرح و نقشه. بانوان به خانه تکانی پرداختند و مردان به پول فشانی.. خرید.. خرید.. خرید.

از هرکس می پرسیدی از شلوغی سرش می گفت و کم بودن فرصت برای راست و ریست کردن کارهاقبل از پایان سال....کار...کار...کار

حالا که فکر می کنم متوجه میشوم که کمتر کسی متوجه آمدن بهار شد.. کمتر کسی... کمترکسی بیداری درختان را به نظاره نشست و آب شدن برفها بر شاخ کوه ها.. کمتر کسی چشمه ها را ... رودها را... مزرعه ها را.. آسمان را... غنچه ها را .. برگ هارا .. گنجشک ها را جدی گرفت.. نفهمیدیم کی آمدند و از دست دادیم همه آنچیزها را که باید می دیدیم. آخر می دانید ما سرگرم بودیم تا خود را برای آمدن بهار!! آماده کنیم...درحالیکه بهار درکنار مابود. می دانید بهار که این همه هواخواه دارد امسال به تشخیص سره از ناسره عاشقانش پرداخت... زودتر آمد تا ببیند اینهمه شورو حال اسفندی برای اوست یا برای خود انسان ها... جوابش را گرفت.. جوابی که شاید اندوهی بر چهره اش نشانده باشد. نمی دانم....

من اما عاشقانه تمام آنچه را که شاید برخی ندیدند دیدم..... و خیلی چیزهای دیگر را... دیدم که چگونه لانه دست ساز یک پرنده که همیشه خودنمایی می کرد بر سر شاخه ای آرام گم شد در حجم برگ های نورس .. من دیدم که شکوفه ها آمدند... پلاسیده شدندو رفتند تا میوه ای بر مزارشان سر بر آورد.. و دیدم که بید مجنون آن سوی پنجره اتاقم چگونه چترهایش را گشود... من بهار را نفس کشیدم.. عاشقانه.

بهار شما.. نوروزتان و زندگی تان مبارک و شیرین باد دوستانی که دوست من بودید و  سه چهارم سال را با دلی از مهرتان لبریز دست بر دگمه های نقره ای لپ تاپم می ساییدم تا ذهنمایه ام را عینی کنند در قالب کلمات.. دوستانم بهارتان مبارک

تجربه یک عاقد : دوستتان دارم.


نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 27 اسفند1388 ساعت 22:19 | |

داماد که تا آن زمان با شرم در آینه نگاه می کرد تا عروسش را در لحظه گفتن آن بله معروف ببیند،چشم از آینه برگرفت و مستقیما در نیم رخ عروس نگاه می کرد ،متحیر. دختری که تور را از سمت راست آنها برسرشان گرفته بود ، مدام یواشکی می گفت: بگو... دبگو دیگه... بگو بله. زنی کمی دورتر با حرکت صورت از دور به عروس اشاره می کرد که بگو. نفس پدر داماد که به من نزدیک بود به شمارش افتاده بود. پدر عروس با دستمالی عرق صورتش را می چید و ......

همه منتظر بودند که عروس خانم پس از اینکه گلهایش را چیده و گلابشان راگرفته و آورده بود "بله " را بگوید و کار را تمام کند.. اما عروس همچنان مکث کرده بود و چیزی نمی گفت....

مکثش طولانی شد تا بالاخره فشار افکار عمومی او را به " بله " قرص و محکمی فراخواند و او چنین کرد... داماد همچنان در نیم رخ عروس نگاه می کرد اینبار نگاهی با سوالی در ذهن که چرا ؟.. نوبت به داماد رسید.. می خواست تلافی کند... مکث کرد..خیلی کوتاه . ظاهرا نتوانست خیی مقاومت کند و گفت :بله

تجربه یک عاقد : غالبا دوبار بله نگفتن عروس شکل ظاهری و کلیشه ای دارد در حالی که اصل قضیه چنین نبوده و عروس ها به طور واقعی در بله گفتن شرم داشته اند.. این عروس هم مردم را منتظر گذاشت ، نه از روی شرم.


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 26 اسفند1388 ساعت 23:21 | |

پدر مسن عروس خانم قدری ضعف شنوایی داشت. پرسیدم برادر عروس یا کسی هست از افراد نزدیک که از ایشان برای من وکالت بگیرد. مردی که نزدیک بود گفت : من دایی عروسم... بالاخره پدر به بنده وکالت داد.

در بار سومی که از عروس خانم داشتم وکالت می گرفتم گفت : با اجازه بابام ، دایی هام و پسرعموم ... بله .

وقتی گفت پسر عمو.. با اشاره سرهم اشاره ای کرد به پسر عمو . می شد در امتداد نگاهش او را پیدا کرد . من نیم نگاهی انداختم تا ببینم این پسر عمو کیست که از این همه آدم ، عروس خانم از او هم اجازه می گیرد ، نیافتم.

تجربه یک عاقد : این اولین تجربه من بود که می دیدم عروسی از "پسرعمو" اجازه می گیرد.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 25 اسفند1388 ساعت 8:58 | |

به سر سفره عقد رفتم. همه چیز خوب بود. همکارانم برگه هایی را روی میز عسلی جلو من می نویسند که شامل نام عروس و داماد و توافقات است که از روی آن بخوانم. چشمم به نام داماد افتاد .نامش را که دیدم گلبانگی در مغزم پیچید و پیغام اهل راز را درگوشم نوا کرد و شوری برپا. چون عود دود از سرم آمد و دل مجنونم به دلشدگی غرقه. آسمان عشق من به یاد ایام و چشمه نوشی  افتاد و جان عاشقان ،عشق درخیال ام چهره به چهره " معمای هستی را بازگفت.

داد و بیداد که خلوت گزیدن نتوانستم ... همایون روز گشتم و به شب وصل و شب سکوت و کویر و آن سروچمان اندیشیدم. آرام جان از دست دادم و جام تهی سرکشیدم... تفنگی در دستم نبود.. قلم بود قلم را زمین گذاشتم.

گوش سپردم به عاشقانه های ناب . هرچه در فضای ذهنم بود موسیقی بود... آواز بود... عشق بود... آن نواها جانم را تازه کرد.... دور سرم می پیچید.... همه چیز.... همه چیز به پاس استاد.

نام داماد جوانی که با کت و شلوار مشکی با راه راه های سفید و رویی خندان بر سر سفره عقد نشسته بود " محمد رضا شجریان " بود.

تجربه یک عاقد : برخی نامها می مانند تا ایرانی هست.. اما به نیکی.


نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 24 اسفند1388 ساعت 8:42 | |

زن میانه سال بود و رنج برده. وقتی برای اجرای صیغه عقد از سالن پذیرش دفترخانه بلند شدند تا از پله های سالن عقد بالا بروند ، درحالیکه خواهران و برادران داماد همراه او بودند ، این زن بود که دست او را گرفت. دیگران از پشت این زوج را نگاه می کردند تا ببینند که زن چگونه او را راهبری می کند. زن شتابزده بود و خامی دستگیری در حرکاتش نمایان. " نندازه ش " یکی گفت. اما آن دو ادامه دادند.

این دومین روز پیاپی بود که زن به همراه دختر جوانش و مرد سپید موی سیگار به لب با خواهران وبرادرانش برای عقد مراجعه می کردند. روز اولشان با توافق همراه نبود ، اما در روز دوم درحالیکه زن می گریست  و مرد خوش هیکل لابد به روزی می اندیشید که در جبهه بینایی چشمانش را جا گذاشته بود، خطبه شان را خواندم. عروس با چشمان گریان و داماد با چشمانی به ظاهر سالم که هیچ نمی دید به من نگاه کردند و " بله " گفتند.!

روز سوم باز هم آمدند در حالیکه همراهان هردو غضبان بودند . ..... چندی بعد نامه طلاقشان به دفتر رسید تا دستان مرد به دنبال دستان دیگری بگردد برای راه بردن در دنیای تارک تاریک!

تجربه یک عاقد : تماشا دارد باغ.. تماشا دارد بهار... تماشا دارد زندگی.... تماشا نمی توانند اما روشن دلان... این تاریکی زجرآوریست.... اندوه بار.. و سخت.


نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 23 اسفند1388 ساعت 8:29 | |

سلام. دوستانی بر من خرده گرفته اند که در پست قبلی از نوع نگارشی استفاده کرده ام که به پسندشان  نبوده. دوستانی هم مسئله را تعمیم داده ، بنده را به دور شدن از نوع نگارش ساده متهم کرده اند که گذری برچند پست قبلی بنده را تبرئه می کند. اما همین چند خط کافی بود تا با خواندن کامنت ها پی ببریم به گل کردن ذوق دوستان که کامنتهایی قشنگ نوشته بودند. به هر حال این هم پستی بود.

امادیروز که بر سر سفره عقد عروس ودامادی نشسته بودم مسئله ای به شدت اذیتم کرد. آقا  ... یا شایدم خانم...این پدر داماد بدجور صلوات می فرستاد. یعنی اهنگ صلواتش با دیگران متفاوت بود و با قدرت عجیبی که در حنجره داشت صلوات را فریاد می زد. من صبوری کردم تا دیدم داماد یواشکی به عروس گفت : ببخشید این بابای ما یه کمی بلند صلوات می فرسته. خنده ام گرفته بود. سعی کردم تا با تسلط بر خودم ضایع نکنم و درصدایم نشانی از خنده نباشد.جالب اینکه از صلوات فرستادن دریغ نمی کردو با سخاوت تمام بلند و نعره آسا این کار را می کرد.آنهم به شیوه منحصر به فردی

تجربه یک عاقد : بعضی ها اینطورین.


نوشته شده توسط 1عاقد در جمعه 21 اسفند1388 ساعت 0:35 | |

باور نمی کردم او را ببینم به چنین روزگاری درافتاده ، جوانی دیروزین برجای نهاده  ، رنگ مردگان بر سرو روی فشانده ، غبار پیری بر چهره نشانده و چنین در چرخ نامراد روزگار درمانده.

دیروزش دیده بودم خرامان چون آهوان ، مست از باده لطف رحمان ، هم شانگی مردی جوان ، عاشق به سان کبوتران ،  نورفشان چون اختران سبک گام و رام مهر  آن مرد خوش مرام از دفتر ما خارج شد.

اشکش چون باران بهاری بود و دل چونان تنگی سرد زمستان و رخساره به سان زردی پاییزان و گرم از تصمیم رهایی چون ظهر داغ تابستان.

پسر شکاک بود ، بسی سخت گرفته بود در این یک ساله و عنان سختگیری در دستان به بند زندان و دوری از دیدار مهمان و روزگار روشن خیابان فکنده و جانش به لب آورده بود،.

تجربه یک عاقد : برای مردان شکاکی چون سم است و نشانی روشن از تباهی بنیان خانواده.


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 19 اسفند1388 ساعت 12:45 | |

حق تعیین محل سکونت با پدر و مادر.... خانم باشد. عروس حق تحصیل داشته باشد. داماد تمام هزینه های تحصیل و دانشگاه ... خانم را بدهد. رفتن به زیارتگاه ها با اجازه پدر و مادر ... خانم باشد و رفتن به تفریگاه ها ( تفریحگاه ها ) با پدر و مادر ... خانم باشد.

داماد که از روستایی خوش آب و هوا به خواستگاری دختری رفته بود در روستای مجاور با قید این شروط و چندمورد دیگر هم دختر را به زنی گرفت با ۱۳۷۱ سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم ( چیزی حدود ۳۵۷ میلیون تومان ) به عنوان مهریه.

تجربه یک عاقد : برخی از آغاز برای عدم دخالت پدر و مادر در خانواده خط و نشان می کشند و برخی پای برگه ای را امضا می کنند که حتی اجازه رفتن به مسافرت یا تفریح را به آنان می دهد.


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 18 اسفند1388 ساعت 12:59 | |

عروس زیرلفظی می خواد.

این جمله شما را به یاد سفره عقد و هنگام خطبه می اندازد و زیرلفظی قابل توجه ای که داماد به عروس می دهد. سند خانه... سوییچ ماشین ... سکه.... انگشتر....دستبند..... چک پول..... یا مواردی از این دست. اما داماد دیروز ما به دنبال این جمله دست در جیب مبارکه نمود و یک قطعه اسکناس پنج هزار تومانی وجه رایج مملکت را به عنوان زیرلفظی ملوکانه در دستان عروس نهاد....و عروس هم "بله " را بر زبان راند.

تجربه یک عاقد : زیر لفظیست دیگر... گاهی آنچنان و گاهی اینچنین!


نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 17 اسفند1388 ساعت 11:16 | |

" اما بعد قال رسول الله..." تلفن موبایل پدر عروس زنگ زد. پدر عروس از جای خود که در کنار بنده بود بلند شد و موبایل در دست در حالیکه زنگ موبایل از ما دور می شد. .. دور شد. از سالن عقد که خارج شدم، اورا دیدم که هنوز داشت با موبایل حرف می زد در حالیکه در حال قدم زدن در سالن پذیرش بود.

پدر محترم عروس که فرزند ۲۰ ساله اش را۲۰ سال بزرگ کرده بود و در آرزوی دیدن لحظه پیوندش بود ، هیچ ندید. او شاهد و ناظر هیچ چیز نبود. او گریه ظریف دختر..... هیاهوی بلند دختری که خبر میداد عروس اینجا نیست تا " بله"  بگوید ، بلکه رفته و اکنون در باغ با گل ها سروکار دارد ،  جمله شرمگنانه " با اجازه پدر و مادر عزیزم ... بله " ، بله گفتن دامادش.... هلهله و کل کشیدن حضار.... شادمانی و دست زدن و صلوات فرستادن را ندید.... هیچکدام را... پدر غایب بود .. او لحظه ای را که دخترش از دوران تجرد به سالهای تاهل قدم گذاشت را ندید..او برای فردای خود و نوه هایش از این واقعه خاطره ای ندارد... چون او داشت با موبایل !! حرف می زد.

تجربه یک عاقد : دو مولفه مهم موبایل را یاد بگیریم. دکمه قرمز : رد تماس- خاموش کردن موبایل....... گزینه سایلنت: سکوت موبایل... و یک مولفه پدر بودن را : بودن بر سر سفره عقد دختر و پسر .


نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت 13:3 | |

میلاد پیامبر گرامی اسلام مبارک باد. از روز های پر رفت و آمد دفتر خانه است و من در لابه لای کارها بر برگه زرد رنگی که پیش رویم است ، نکاتی را یادداشت می کنم تا به مرور برای شما باز نویسی کنم.

مدتی است که دوستان گله می کنند که چرا جواب کامنت ها را نمی دهم یا به وبلاگهایشان سر نمی زنم.  راستش جدای از تمام علاقه ام به این کار ، وقت نمی کنم. سعی می کنم به زودی از شرمندگی همه دوستان در بیایم. برای امروز اما خاطره ای به داغی 10 دقیقه پیش:

دخترخانم تینیجر چکمه ای به سان قزاقان پوشیده بود بس بلند. مانتوی کش بافی به تن و شیطنتی آشکار در رفتار.

گوشه سمت راست تور سر عروس و داماد را گرفته بود. در سومین مرحله وکالت گرفتن از عروسی که گلهایش را چیده و گلابش را آورده بود،جمله ام که به پایان رسید همان دختر بی تامل فریاد زد : بعععععععله و اندکی بعد از آن عروس با شرم و حیا گفت : با اجازه بزرگترها : بله.

تجربه یک عاقد : عمل نادر"بله" گفتن به جای عروس را می توان چندگونه تفسیر کرد. باشما


نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 13 اسفند1388 ساعت 11:14 | |

همان روحانی که در پست " رکن یمانی " از او نقل قول کرده بودم خاطره جالب دیگری برایم گفت :

"در جشن ازدواج دانشجویی برخوردم به سند ازدواج زوج دانشجویی از اهالی یکی از روستاهای دوردست. مهریه شان ۱۲۴ هزار سکه تمام بهار آزادی بود."

من تعدادی معادل برای این میزان مهریه نوشتم تا ملموس تر شود. شماهم می توانید در نتیجه محاسبات خود را بنویسید.

- ۱۲۴ هزار سکه با قیمت تقریبی ۲۵۰۰۰۰ تومان می شود : ۳۱ میلیارد تومان

- معادل تقریبی ۱۲۴ باب خانه با قیمت ۲۵۰ میلیون تومان

- معادل بیش از ۲۰ هزار و ۶۶ اتومبیل پژو ۱۵ میلیون تومانی

- معادل ۵ هزار و ۱۶۶ سال حقوق یک کارمند با حقوق ۵۰۰ هزار تومانی

- معادل ۳۱ درصد فروش روزانه نفت ایران با بشکه ای ۵۰ دلار ( ۸ ساعت فروش نفت ایران )

- معادل ۱۵۵ بنز ۲۰۰ میلیون تومانی

و معادل ۱۵۵ هزار راس گوسفند !!!!!

تجربه یک عاقد : به نقل از همان حاج آقا : حاکمی برای شخصی ۱۰۰۰ ضربه شلاق تعیین کرد. مرد گفت : ای حاکم شما یا نمی دانید شلاق چیست یا نمی دانید ۱۰۰۰ چقدر است !


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 12 اسفند1388 ساعت 9:14 | |

"نبله"

این پاسخی بود که من و تمام کسانی که در سالن عقد نشسته بودیم از زبان داماد شنیدیم که در جواب سوال برای گرفتن وکالت اظهار نمود. مکث کردم و به نشانه تعجب نگاهی به داماد و دو تصویر برداری که سعی در برداشتن تصاویر کلوزآپ از داماد داشتند ، انداختم. یکی از آنها که به من نزدیک تر بود گفت: هیچی حاج آقا میگه بله.

همه خندیدند. دوباره پرسیدم و او به من بله ای تحویل داد.

برایم بسیار تعجب آور بود که این "نه... بله " یعنی چه؟! بیرون از سالن که مشغول کار بودم همان فیلمبردار آمد و گفت : حاج آقا می دونی قضیه چیه، ما دوستای دامادیم و شرط بندی کرده بودیم که داماد نمی تونه "نه" بگه و داماد شرط بست که "نه" بگه. اینطور شد که شرط رو نباخت!!!!

تجربه یک عاقد : شرط بندی ؟ آنهم در این لحظه حساس! میشود حتی فکرش را هم کرد ؟ چه برسد به عمل!


نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 11 اسفند1388 ساعت 11:50 | |

ب ام و رنگی بادنجانی داشت و به سادگی فاخرانه ای آراسته شده بود. عروس و دامادی با البسه بس گرانبها و همراهانی زیاد که در نهایت دقت و هزینه ، خود را برای مراسم عقد آماده کرده بودند. هنگام خطبه همه چیز در سکوت بود و پس از آن هدایایی غیر معمول نثار شد.

هنگام گذشتن عروس و داماد با کبکبه و دبدبه مثال زدنی از سالن پذیرش ، شش نفر بر روی صندلی ها نشسته و به آنان می نگریستند.......

برای خواندن خطبه عقد بعدی وارد سالن شدم. چهار نفر به گونه ای که می نمود موقت است بر گوشه صندلی ها نشسته بودند و عروس و داماد در جایگاه مخصوص خود بدون تور ... بدون قند.

عروس با مانتوی سیاه مندرسی آمده بود و داماد با همان لباس معمولی.کفش های داماد در زاویه نگاه من بود. کفش ورزشی زمختی با چند کوک و بخیه و پارگی. خطبه عقدشان را خواندم ، درست همانگونه که برای عقد قبلی خوانده بودم. لختی بعد از خروج من ،  آنها هم زیر نم نم باران بهاری قدم زنان به سوی زندگی مشترک رفتند.

تجربه یک عاقد : همیشگیست...فقر......... غنا.


نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 10 اسفند1388 ساعت 10:19 | |

همه چیز آماده بود و رو به راه . از عروس وکالت گرفتم. نوبت به داماد رسید . پرسیدم آیا وکیلم تا دوشیزه .. را به عقد... شما در بیاورم؟

داماد که کمی هول شده بود پاسخ داد: با اجازه ی و...من و من و مکث کرد و گفت :... بله. نمی دانم منظورش از آن "و" چه بود. تپق بود یا می خواست اسم کسی را بیاورد و منصرف شد.هرچه بود خنده جماعت را به دنبال داشت

تجربه یک عاقد : دامادها کمتر تمایل به اجازه گرفتن دارند. آنها یکراست می روند سر اصل موضوع و می گویند : بله


نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 8 اسفند1388 ساعت 10:5 | |

زن نحیف لباس ساده ای پوشیده بود . شادمانی در برق چشمان و لبخند صورتش هویدا بود. هنگام برنامه عقد گاهی به او نگاهی می انداختم ، مادر داماد بود.

۱۵ دقیقه قبل زن با سروروی خونین وارد سالن پذیرش دفترخانه شد، درحالیکه با روسری سعی در بندآوردن خون داشت. با صدای بلند که گفت : مریم سرم شکست،فقط و فقط دختر جوانی از سالن عقد خارج شد تا به او رسیدگی کند. بچه ها را فرستادم تا مقداری کمک های اولیه به او برسانند. مادرشوهر دختری که اکنون در کنار داماد نشسته بود تا به سمت عروسیش درآید هنگامی که در اتومبیل را باز کرده بود ، لبه تیز در جلوی پژو شقیقه اش را نشانه رفته و به خون نشانده بود.

زن خوشحال بود، دستمالی در دست داشت و برای خوشبختی فرزندش دعا می کرد. مردی که برای حساب و کتاب بعد از عقد به همکارانم مراجعه کرده بود ، گفته بود که دیروز هم اتومبیلی به آن زن کم چاره زده است.

تجربه یک عاقد : مادران فرشته های زمینی اند.


نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 5 اسفند1388 ساعت 11:41 | |

طبقه دوم مسجدالحرام درست روبروی رکن یمانی جایی بود که دختران در  عمره مفرده دانشجویی جمع شده ، بساطی برپا کرده بودند از شیرینی و گل و سر و صدا.

مدام نگاهم به اطراف بود که مبادا شرطه ها سر برسند و مانع شوند از این تجمع شادمانه. بارها به آنها گفتم که مراعات کنند اما گوششان به حرفم بدهکار نبود . حق هم داشتند ، آخر آنها در مراسم عقد دوستشان گردهم آمده بودند، آنهم در چنین مکانی. داماد در یکی از شهرهای غربی کشور بود و در حالی که در میان مهمانان در مراسم مفصلی که ترتیب داده بودند ، نشسته و با موبایل روی خط ما در مکه مکرمه بود. خطبه عقدشان را خواندم و مراسم را دانشجویان برابر با رسوم ایرانی همانجا برپا کردند و خوشبختانه خبری از انتظامات هم نشد.

روحانی همکار که از وجود وبلاگم با خبر بود این خاطره را برایم تعریف کرد. از آن روحانی های خوش صحبت که درمنبر نه فخر می فروشد و نه کم و نه سخنرانی.

تجربه یک عاقد : کاش تجربه داشتم سفر به سرزمین وحی را و لذت خطبه خواندن برای جوانان در آن تکه از پردیس را.


نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 3 اسفند1388 ساعت 8:40 | |

آقای .. قبلا صیغه محرمیت براشون خوانده شده ؟..... پدر عروس لبی ورچید و با تکان دادن سر اظهار بی اطلاعی کرد.

آقای.. قبلا صیغه محرمیت برای شما خوانده شده.؟.... داماد نگاهی به مادرش انداخت و گفت....نمی دانم.

خانم... فبلا صیغه محرمیت برای شما خوانده شده؟..... عروس خانم جواب داد.. بله بله.

پدر عروس گفت : بین خودشون خونده شده. داماد به کسی که بالای سرش تور گرفته بود گفت : من در جریان نیستم!.

صیغه محرمیت را باطل کردم وخطبه شان را خواندم. صیغه محرمیتی که کسی از آن خبری نداشت حتی داماد.

تجربه یک عاقد: عروس خانم هم نمی دانست! 


نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 1 اسفند1388 ساعت 9:53 | |