سخنران پیش از خطبه عقد مردی بود با کت و شلوارطوسی که برق می زد و پیراهن راه راهی که خط های صورتی داشت و سبیلی که در مرز لبها به دقت قطع شده بود. دیروز در روز اول ربیع الاول که وارد سالن عقد شدم ، مرد خم شد و در گوش من گفت : حاج آقا مطلبی هست که قبل از شروع صحبت شما باید گفته بشه . اجازه هست ؟ گفتم : خواهش می کنم ... بفرمایید. و ایشان سخن آغاز کرد که : با عرض سلام و تشکر از سپاسگزاری(!) شما که تشریف آوردید!!..ادامه داد تا به این جمله رسید: پدر محترم عروس خانوم سر ما منت گذاشتن و به خاطر پدر و مادر داماد مهریه ای را که در شب خواستگاری ۴۰۰ سکه تعیین شده بود با بخشیدن ۱۰۰ سکه به تعداد ۳۰۰ سکه رساندند. صدای کف زدن جمعیت برخاست. پدر عروس سرخ شده بود و مدام می گفت : خواهش می کنم... خواهش می کنم.
تجربه یک عاقد : سخنران پیش از خطبه ها فقط مختص خطبه جمعه نیست. شامل خطبه عقد هم می شود.
نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 28 بهمن1388 ساعت 8:51 | |
عروس زیر لفظی می خواد.
این جمله کافی بود تا مادر داماد کادوی بسته بندی شده را که می نمود طلا باشد به دست عروس دهد. چند لحظه که گذشت زن میانسال چاق دیگری رفت و پولی را در دست عروس گذاشت و بعد از آن زن جوان دیگری و بهد از آن چندین و چند زن.
مانده بودم چه اتفاقی افتاده اما وقتی اشاره مردی را که آنسو نشسته بود به زنی در دوردست تر دیدم که " یالا بجنب ببرش" حساب کار دستم آمد. زنان به این اشتباه افتاده بودند که زمان تقدیم هدیه سرعقد همان لحظه است.
(( دوستان میگن تکراریه. بله. محرم و صفر خاطرات ما و پس اندازمان را تخلیه نمود. اما ربیع آمد.)
تجربه یک عاقد : گاهی کسی اشتباهی می کند و ما دنبالش راه می افتیم، بی اندیشه ای
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت 11:14 | |
میزان جهیزیه را بنویس ۹ میلیون تومان.
این جمله پدر عروس ، داماد را برآشفته کرد . تا بناگوش سرخ شد و با حجب و حیا و اندکی من و من کردن ، گفت : آقا علی....فکر می کنم.. هشت میلیون... خریده شده....
پدر عروس بی توجه ، خطاب به منشی گفت : نه بنویس نه میلیون. پدر داماد که تازه رسیده بود پرسید : علی چرا نه میلیون ؟ مگه ۸ میلیون نیست؟ صحبت پدر داماد نظر تعداد دیگری را به سمت میز منشی جلب کرد . هرکسی اظهار نظر می کرد.پدر عروس پدر داماد را به گوشه ای برد تا کمی گفتگو کنند. جر و بحث شدت گرفت...
ده دقیقه طول کشید تا توافق حاصل شد و مبلغ جهیزیه ۹ میلیون قید شد. آن یک میلیون در ابهام باقی ماند تا روزی که داماد برای گرفتن عقدنامه آمد. درمورد آن روز بحثی پیش کشیده می شود و منشی راجع به آن یک میلیون می پرسد و داماد راز را برملا می کند.
پدر عروس یک میلیون تومان هزینه ای را که برای عمل جراحی زیبایی بینی دختر خانم پرداخت کرده بود به عنوان جهیزیه منظور نموده بود.
تجربه یک عاقد : برخی دختران با این حساب جهیزیه ای دارند پر و پیمان.
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 20 بهمن1388 ساعت 8:47 | |
" پس از ازدواج و در دوران عقد ، برای دختره خواستگار آمد بود پنهانی و قول داده بود برای بردن دختر به خارج و سخن گفته بود از مال و اموال فراوانش. به طمع افتاده بودند . مادر عروس روزی به من گفت : باید بیایی برویم دادگاه و توافقی از هم جدا شویم... شاخ در آوردم. مسئله را که پیگیری کردم موضوع را فهمیدم. لج کردم و گفتم طلاق نمی دم. چندروز بعد احضاریه آمد که دختر مهریه اش را به اجرا گذاشته...
چندوقت طول کشید تا من بالاخره تن دادم به طلاق دختری که همسر من نمی شد در این زندگی.
پسر که شغل و درآمد ساده ای دارد گفت : چهار میلیون طلا ، بازپرداخت ۲ میلیون وام ازدواج، یک میلیون لباس و غیره و دو میلیون پول نقد به آنها دادم و با ۹ میلیون تومان ضرر پیش از شروع زندگی با دختری که در دوران عقد به من خیانت کرد ، راه خیانتهای بعدی را بستم .
مرد این جمله را هم طوری ادا کرد که خشنودیش را عیان می کرد : ازدواجش هم با آن پسر سر نگرفت.
تجربه یک عاقد : برای دختری که به عقد کسی در آمده باشد خواستگار نمی آمد... الان می بینید که می آید...
نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت 9:14 | |
از او اجازه گرفتم تا دخترش را به عقد داماد در آورم. اجازه داد. گفتم :پدرداماد کجا هستند؟ گفت خودمم. مرد ، هم پدر عروس بود و هم پدر داماد.
خطبه را خواندم و از سالن خارج شدم .....
سالها پیش وقتی برادرش که دختر کوچکی داشت بر اثر تصادف رانندگی جان سپرد ، خانواده او را که زن و دو پسر داشت واداشتند تا زن برادر فوت شده را به عقد خود درآورد. مرد از آن پس دو خانواده داشت در دو خانه جدا. حالا هم از زن قبلی برادر ، پسری دارد و از زن اول دختری دیگر.
حالا دختر برادر که عمویش سرپرستش بود با پسر عمویش که پسر پدرش هم هست ازدواج می کند و در مراسم او دو مادر که هووی همدیگر هم هستند ، در کنار یک دیگر نشسته اند.
مرد ریخته موی هم پدر عروس بود ، هم پدر داماد...
تجربه یک عاقد : ازدواج همزمان پسر کسی با دختر خوانده اش می تواند شادی مضاعف بیافریند.
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 13 بهمن1388 ساعت 12:58 | |
پسر جوانی بود با کاپشن قهوه ای و ریشی که مرتب کرده بود ، برای کارهای مقدماتی عقد آمده بود. پنج شنبه قرار است مراسم عقد او و دختری برگزار شود که روز جمعه با جشن عروسی زندگی مشترکشان را شروع می کنند.
اصرار می کرد که سند عقدنامه اش برای روز عروسی آماده شود. معمولا ممکن است بخواهند به ماه عسل بروند و برای هتل به شناسنامه پشت نویسی شده نیاز دارند ، اما ایشان دلیل جالبی را مطرح کرد: رسم خانواده عروس اینه که عروس بعد از خروج از خانه پدر باید پا بر روی سند ازدواج بگذارد و از روی آن عبور کند.... شنیدم منشی تعجب زده می گفت : آخه این اسم خدا توش نوشته شده ..و مردجوان که آشکارا خجالت می کشید از این درخواست ، می گفت : خوب من چیکار کنم. میگن رسم ماست... گیر دادن.
تجربه یک عاقد : چرا ؟!
نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 11 بهمن1388 ساعت 9:52 | |
شغلتون چیه؟ هیچی والا .. حالا یه جاهایی قولهایی بهم دادن ( یا به قول لطیفه جدید توخوشه یک هستم ) سربازی رفتید؟ نه ولی بعد از عروسی معافیت بگیرم. خونه ای چیزی داری ؟ نه . درست میشه بالاخره.
جوابهای سربالای بالا را خواستگار داده بود به پدر دختر. پدری که خبر می داد از مخالفت خود با این ازدواج و اینکه دخترش براثر این مخالفت تاکنون دوبار رگ خود را زده بود. پدر اعتراف می کرد چاره ای جز قبول موضوع ندارد ، اما برای مشاوره در مورد موضوع دیگری نزد من آمده بود:
می گفت : پسر زیر پای دخترم نشسته و چون خبرداره که من خونه و مغازه دارم ، دختره رو وادار کرده که من رو متقاعد کنه که سرعقد به عنوان کادو سه دانگ مغازه ام رو به دختر بدم. مرد میگفت که می داند بعدا پسر خانه را ازچنگ دختر درخواهد آورد و او را راهی خانه پدر می کند ، اما چاره ای ندارد. مانده بود چه بکند که از وقوع این امر پیشگیری کند.
تجربه یک عاقد : می گویند ازدواج چون هندوانه است ، سخت می شود فهمید چگونه از آب در می آید.
نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 10 بهمن1388 ساعت 9:11 | |
زوج جوان در برابر من نشسته بودند. جوانانه شرمی برچهره داشتند. دختر گوشه لب می گزید ، مرد جوان سخنگو بود و گفت که زندگیشان را پس از عقد و پیش از ازدواج رسمی شروع کرده اند. منظورشان برقراری رابطه زناشویی بود . حالا مانده بودند که چه کنند؟ نوروز آینده مراسم عروسیشان برپا می شد و بیم آن داشتند که این مسئله کار دستشان بدهد.
تجربه یک عاقد: ترس برخی از زبان مردم است که نساخته می سازد و ناکرده می تراشد.
نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 7 بهمن1388 ساعت 9:36 | |
عروس و داماد با کبکبه و دبدبه وارد شدند ، گل در دست عروس و بازو در بازوی داماد ، شانه به شانه هم. برای بالارفتن از پله ها دستانشان را گرفتند و یاریشان دادند جون پاهای کوچکشان نمی توانست پله ها را راحت بپیماید . بیننده ای که راز را نمی دانست لابد تعجب زده می شد از رویت این عروس و داماد. صدای کل کشیدن بود و کف زدن همراه با خندیدن و شوخی کردن. احساس خاصی در چهره آن دو دیده نمی شد. داماد گاهی حواسش پرت جایی می شد و عروس با دست با لباس سفیدش بازی می کرد. کراوات داماد کج شده بود و عروس موی سر انبوه و پیچیده شده اش را می خاراند.
لحظاتی بعد از ورود آنها عروس و داماد وارد شدند شانه به شانه هم تا کف زدن ها و کل کشیدن ها جدی شده و اوج بگیرد.
وارد اتاق عقد که شدم عروس و داماد در جایگاه خود مستقر بودند و دو کودکی که به طور نمادین لباس عروس ها و دامادها را پوشیده بودند ،محو نور سالن به بازیگوشی مشغول گشتند.
تجربه یک عاقد : شیرین کاری در مراسم عقد به یاد ماندنی می شود.
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 6 بهمن1388 ساعت 9:57 | |
پست محمد حسن را نمی دانم خوانده اید یا نه ؟ اگر خواستید بخوانید اینجا را کلیک کنید
عروس دوباره در هیات عروس ها ظاهر شد. همگی دوباره آمدند. محمد حسن هم بود و پدرش و همه طرفین دعوای چندروز پیش. نزدیک بود دوباره کار به دعوا بکشد که وساطتی کردیم و کار تمام شد.
پدر محمد حسن همسردار شد . محمد حسن مادر دار شد و نامادری محمد حسن پای شرط پیش گفته را امضا کرد و شوهر دار و پسر دار شد.
تجربه یک عاقد : امیدواریم همه پیوندها مثل فیلم های ایرانی هپی اند شوند.
نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 4 بهمن1388 ساعت 10:23 | |
"حاج آقا ببخشید چند لحظه... خانم شما ... لطفا.. جاتون خوبه؟... یه مقداری..." فیلمبردار دوربین در دست فرمان توقف خطبه خوانی داد در همان آغاز. آنگاه شروع کرد به من و من کردن .چیزی شبیه آنچه نوشته ام... بنده خدا را شرم گرفته بود و نمی دانست چه بگوید. از اشاراتش زنی که در سمت راست عروس و داماد ایستاده ، گوشه تور را گرفته بود قضیه را فهمید. رو کرد به خانم قندساب و گفت : میشه جامونو عوض کنیم؟ خانم قندساب قند را به دست او داد و گوشه تور را گرفت. فیلمبردار باز هم راضی نشد. همان خانم اشاره ای کرد و دختری لحظاتی بعد آمد و افتخار گوشه تور گرفتن را از زن (همان قندساب قبلی ) گرفت.
این زمان بود که من هم به راز فرمان ایست فیلمبردار واقف شدم. آن خانم محترمه قد کوتاهی داشتند و اساسا از پشت تور دیده نمی شدند و به سختی قند را بر روی تور گرفته بودند.و وقتی گوشه تور را گرفتند تور به شدن شیبدار شد.
تجربه یک عاقد : گاهی حتی برای آنکه شیبی در توری نیافتد ، دلی به سراشیبی شکستن می افتد.
نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 3 بهمن1388 ساعت 13:43 | |



