خطبه عقد را با حضور بی بی خواندیم. خطبه تمام شد و بعد از آن ، سرو صدای مهمانان که فلانی چی آورده و بهمانی چه چیزی هدیده کرده. بعد از مدتی با کل کشیدن و نقل پاشیدن و هلهله پشت سر عروس و داماد همه رفتند. اتاق عقد ظاهرا خالی شده بود. اما یکی از بچه های دفتر که وارد سالن شد تا سالن را چک کند ، منظره جالبی دید. بی بی بیچاره ی بزرگ خاندان !! را جاگذاشته بودند و اصلا کسی به بردنش توجهی هم نکرده بود. فرستادم تا خبر دهد. بعد از مدتی مردی غرغرکنان آمد و با اکراه و نارضایتی دسته ویلچر بی بی را گرفت و کشان کشان از دفتر خارج کرد.
تجربه یک عاقد : شوری و بی نمکی هردو ناخوشایند است.
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 9:35 | |
او کارگر فروشگاهی بود که سر چهار راه نزدیک دفتر همیشه مشغول کار است ، با سختکوشی . حالا که با جان کندن برای پسر لاغرتر از خودش زن می گرفت بدشانسی بازهم گریبانش را فشرده بود . ساعت ۸ شب عیدفطر بود و دفتر عریض و طویل ما دچار قطعی برق شده بود. چراغ اضطراری ها از کار افتاده بودند و همه جا تاریک بود تاریک... به هر دری زدیم تا برایش نوری فراهم کنیم نشد که نشد. آخرسر تصمیم برآن شد که به خانه برگردند و ما به آنجا برویم برای خطبه عقد. لابد حالا که در آن گوشه نشسته بود فکر می کرد که " اگر به خانه برویم شام این همه آدم را ازکجا بدهم." قصد کردیم در حیاط بساط عقد را برپا کنیم و با نور ماشین روشنش کنیم. نشد. داشتند می رفتند که ناگاه نور سراسر دفتر را روشن کرد. صدای صلوات های پی درپی همه جا را پر کرد. مرد تکیده دیگر غمگین نبود و با صدای بلند بلندتر از انچه فکر کنید پی در پی فریاد می زد : عمامه سبز پیغمبر صلوات..
دقایقی بعد با اتمام خطبه عقد ، شروع زندگی مشترک فرزندشان را در وفور نور جشن گرفتند.
تجربه یک عاقد : خداوند دل های جوانان را نمی شکند بخصوص اگر تهیدست باشند.
نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 30 شهریور1388 ساعت 9:37 | |
مرد جرعه دیگری از چای را به همراه تکه ای بامیه خورده و ادامه داد:" قضیه را به طور جدی پیگیری کردم و صحت ماجرا رو دریافتم. بعد از اون به دلیل دروغی که به خانواده ام گفته بود شکایت کردم. سرانجام طلاق دخترم رو از حاج آقای قلابی گرفتم. همه طلاها و حتی لباسهایی که خریده بود رو به او پس دادم و دخترم نجات پیدا کرد. "
پدر عروس که اتفاقا دیشب بر سر سفره افطاری روبروی من نشسته بود آهی کشید و گفت : بد روزگاریه حاجی ... بد روزگاری.
تجربه یک عاقد: برای عقد عجله نکنید. تحقیقاتتان را کامل کنید چون : بدروزگاریست حاجی .... بد روزگاری
نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 10:9 | |
چند روز بعد که روز عقد بود شرایط را برای پدر عروس خواندند. پدر گفت : چرا طرح جدید؟ بچه ها گفتند " توافق خود عروس و داماده. پدر نگاه غضب آلودی به دختر انداخت : توگفتی طرح جدید باشه؟ عروس گفت : چطور مگه ؟! پدر داماد رو به منشی کرد و گفت بنویس طرح قدیم. داماد می خواست حرفی بزند که نگاه پدر عروس میخکوبش کرد. منشی هم نظری به داماد کرد : بنویسم؟ و داماد گفت : هرچی آقای... بگن. بنویس مهم نیست.
اما می دانم که در دل داماد چه گذشت و اگر عروس و پدرش تنها بودند پدر به او چه می گفت : دختره کم عقل مهریه ۵۰۰ سکه است . اختلاف هر سکه ۲۰ هزار تومان . می شود به عبارتی ده میلیون تومان . فهمیدی؟
تجربه یک عاقد : هرچیزی جدیدش بهتره جز دوست ( و البته سکه ) .
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت 10:48 | |
بلافاصله صدای کف بلند شد و کلمات تشکر آمیزی از زبان همگان صادر شد به نشانه قدردانی. خود من هم از او تشکر کردم. بدجوری با تدبیری که کرده بود همه را ذوق زده و تحت تاثیر خود قرار داد.
جالب آنکه این شخص پدر عروس نبود. پدر عروس به رحمت خدا رفته بود.اما هرچه بود با هماهنگب قبلی با مادر عروس و خود عروس صورت گرفته بود. او دایی عروس بود.
تجربه یک عاقد : نگاه معامله گرانه در بازی مهریه را همیشه می توان دید.
نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 23 شهریور1388 ساعت 9:23 | |
مادر دامادی که برای عقد پسرش آمده بود از همان آغاز بر مهندس بودن گل پسر نازنینش تاکید می کرد. کار گرفتن امضاها که تمام شد و قبل از اینکه من وارد سالن عقد شوم کلی با بچه های دفتر کلنجار رفته بود که حتما باید قید کنید در دفاتر و اسناد و درکنار نام داماد کلمه مهندس را. من هم که وارد شدم پیله کرد اساسی... برای اینکه ایشان را مهندس خطاب کنم درخطبه عقد.
البته سرانجام من برخلاف همکاران دفتر که زیر بار نوشتن مهندس در دفاتر نشدند راضی شدم تا در خطبه، مهندس بخوانمش. و شما تصور کنید فخر و مباهات مادر را در هنگام ایراد خطبه از شآن مهندسی! فرزند دلبندشان .
تجربه یک عاقد :مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید.
نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 21 شهریور1388 ساعت 11:36 | |
این مساله چند سال پیش اتفاق افتاد و آنچه آنها را به فکر این وصلت انداخته بود آن بود تا دختر عمو را غریبه ای نبرد. آخر عقد آنها را در آسمان ها بسته اند.
تجربه یک عاقد: عقد کسی را در آسمانها نبسته اند و کاش عقد آنها درصورتی در زمین بسته شود که آزمایشات دقیق ژنتیکی انجام داده باشند.
نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 9:52 | |
رفته بودم اتاق خودم پشت لپ تاپم مشغول بودم که داماد وارد شد ، ظاهرا برای تشکر و خداحافظی. خندان بود . گفتم "راستی این قضیه جیغ عروس خانم چی بود؟" گفت والا این خواهرم که روی سرمون قند می سایید یواشکی گفت با پای راستت محکم بزن روی پای چپ عروس. اگه اینکارو بکنی تا آخر حرف حرف خودته. البته یه خورده محکمتر از اونچه در نظر خواهرم بود زدم."
بله. البته فکر می کنم قدری هم منظورشان شوخی بود. شایدهم در پس ذهنشان هدف همان بود که گفته شد.
تجربه یک عاقد: نه با کشتن گربه دم حجله و نه با پا کوبیدن بر پای دیگری حرف آخر از آن کسی نخواهد شد.
نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 11:30 | |
داستان را دختری که با من درد دل می کند از اینجا شروع می کند: در خوابگاه دانشگاه دختری هم اطاقیم بود که با هم خیلی دوست بودیم. او را برای برادرم درنظر گرفتم. برادر یکی دوبار آمد شهر محل تحصیلم و من آنها را با هم آشنا کردم. مدتی گذشت. تابستان بود و دانشگاه تعطیل. برادرم ناتنی بود و جدا از ما زندگی می کرد. دلم برایش تنگ شد و به او زنگی زدم.
مکالمه بالا مکالمه این خواهر با برادرش بود و صدای عروس صدای همان دختر هم اطاقی !! . بله آنها بدون اطلاع این دختر زندگیشان را شروع کرده و همینک در ماه عسل به سر می بردند.
ادامه می دهد: دنیا بر سرم آوار شد . نه تنها به من خبر ندادند و احوالی هم از من نگرفتند و آمدند اینجا عقد کردند و رفتند ، بلکه به وضوح می شنیدم که دوستم که حالا زن داداشم بود حتی نمی خواهد من مکالمه را با برادرم ادامه دهم.
شما بودید چه حرفی می توانستید برای تسکینش بزنید. من جوابی برایش نداشتم.
تجربه یک عاقد: واسطه های وصلت در بسیاری از موارد نادیده گرفته شده فراموش می شوند و اساسا دخالت آنان را در ازدواج انکار هم می کنند.
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت 9:25 | |
پنج شنبه بعد از ظهر در اتاقم بودم که سروصدایی را شنیدم. به بچه ها گفتم دعواشده ؟ گفتند چیزی نیست درست میشه. اما ادامه یافت. حکایت را جویا شدیم. داماد می گفت مهریه باید عندالاستطاعه باشد و خانواده از او پشتیبانی می کردند.پدر عروس و پشتیبانانش هم میگفت باید عندالمطالبه باشد. کار به دعوا و زدو خورد و حرفهای زشت رسید. دفتردار زبان بازم را با آنها راهی اتاق کردم اما کارگر نیفتاد.
داماد بارها قهر کرد اما باز برش گرداندند. همه شاکی و عضو طرفی از دعوا برای درگیری بودندتا بالاخره راضی شدند برسرسفره عقد بنشینند. عقد کردند با قرار عندالمطالبه و رفتند. اما قابل پیش بینی بود که باز می گردند.
صبح روز شنبه داماد مصمم بود دختر را طلاق دهد. طلاقی بعد از دوروز زندگی نامشترک.
تجربه یک عاقد: تمام قرارهارا پیش از دعوت مردم و آمدن برای عقد چک کرده و همه چیز را تمام کنید. به آبروهم بیاندیشید.
نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 16 شهریور1388 ساعت 9:50 | |
زن منتظر که با عجله آمده بود میخواست شکایت کند که شوهرش زن دوم گرفته و از نظر قانونی چه کاری می تواند انجام بدهد و...
این دوزن هووی همدیگر نبودند اما گویا برای تمام زن های اول دنیا زن های دوم هوو هستند.
تجربه یک عاقد: مرد دوزنه ( البته در زمان حاضر نه در گذشته ) کارش اگر به جنون نکشد زودتر از معمول به گورستان روانه اش می فرمایند.
نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 9:17 | |
چاره ای نبود پس از دوسال زندگی مشترک و بدون تولد فرزند ( خوشبختانه ) سرانجام با آه و زاری و ندامت و گریه بیشمار والدین و خود این دوجوان در تلخ ترین صحنه ای که می شود از فراق دو همسر و طلاق آنان دید از هم جدا شدند تا ازین پس این زن و شوهر دختر عمو و پسر عمو ... برادر و خواهر یکدیگر باشند.
تجربه یک عاقد : قوانین شرعی را جدی بگیرید.
نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 14 شهریور1388 ساعت 10:15 | |
گردنبند را بست و رفت نشست. تازه مشغول خطبه خواندن بودم که گویا گردنبند از گردن عروس افتاد . همهمه شد و باز مادر داماد آمد و روز از نو روزی از نو تا اینکه بالاخره پدر داماد با جمله ای که گفتم به فریاد عروس رسید و عروس هم که در تمام مدت خطبه عقدش ( یک بار در زندگی) مادر شوهرش به گردنش آویزان بود ، نفس راحتی کشید.
تجربه یک عاقد : زیرلفظی را بگذارید خودشان بعدا نصب! می کنند . ممنون از هدیه شما .
نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 14:6 | |
حکایت نگاه متعجبش سر سفره عقد را آنگاه دریافتم که گفت : شما اونروز طلا رو مبلغ ۴ میلیون تومان خواندید در صورتی که توافق ما ۲ میلیون تومان بود. بعد از اون با خانواده عروس درگیر شدیم و مشکلاتی پیش اومد . تلفنش را گرفتم تا نتیجه را به او بگویم. به دفتر برگشتم و مدارک و سند را نگاه کردم. درست بود . طلا ۴ میلیون بود و خود او هم پای برگه پیش نویس و تمامی اوراق را امضا کرده بود. احساس بدی داشت . کلاه سرش رفته بود برای یک سهل انگاری ساده.
تجربه یک عاقد : هرچیز را که می خواهید امضا کنید بخوانید. خیلی ساده است
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 11:33 | |
جالب آنکه پدر و برادرهای عروس هم بودند و فامیل دو طرف.
تجربه یک عاقد : اینگونه چیزی سر سفره عقد هیچوقت ندیده ام. آن یک بار هم ندیدم ، منشی ام گفت.
نوشته شده توسط 1عاقد در دوشنبه 9 شهریور1388 ساعت 10:58 | |
تجربه یک عاقد: "بله" عروس سروصدا و خوشی می خواهد دریغ نکنید.
نوشته شده توسط 1عاقد در یکشنبه 8 شهریور1388 ساعت 11:43 | |
تجربه یک عاقد : کل خطبه ۵ تا ۷ دقیقه طول می کشد . لطفا حواس خود را جمع کنید کارگزاران عقد!
نوشته شده توسط 1عاقد در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 11:28 | |
یادم می آید چندسال پیش از عروسی برای وکالت سوال کردم. گفت : ها ! خوب لابد می دانید این ها هم همان جواب مثبت یا بله است.
یا مثلا از پدر عروس که میخواهم اجازه بگیرم غالبا می شنوم که : صاحب اختیاری . اختیار داری . بفرمایید . اجازه ماهم دست شماست . باشه . مبارک باشه..... و بعضی دقیقا می گویند بله. البته یک بار یک پدر عروس جوگیر شد گفت با اجازه بزرگترها بله !
تجربه یک عاقد : ما بله می خواهیم به هر زبانی باشد.
نوشته شده توسط 1عاقد در پنجشنبه 5 شهریور1388 ساعت 11:11 | |
تجربه یک عاقد: نگذارید شادترین لحظات نزدیکانتان را بچه شما با گریه قرین کند.
نوشته شده توسط 1عاقد در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 10:38 | |
نیم ساعت بعد سر و صدایی برپا شد . با صلوات و کف زدن و کل کشیدن عروس و داماد و همراهان شاد و دست افشان وارد شدند. از پنجره شادمانیشان را نظاره گر بودم . لبخند و لباس های رنگارنگ و برف شادی و نقل و شیرینی..... . دفاتر را امضا کردند و من برای خواندن خطبه به سرسرای عقد رفتم. صندلی کنار من که جای پدر عروس است خالی بود. مادر عروس در ظاهر سرحال بود. عروس در جواب طلب وکالت من گفت با اجازه مادرم بله. او اشاره ای به پدرش نکرد. همان مردی که نیم ساعت قبل با اندوه به من اجازه داد دخترش را عقد کنم و حالا که سالها بود زنش را طلاق داده بود گویا دخترش که نزد مادر مانده بود هم دیگر او را فراموش کرده بود و روز عقد دخترش هم فرصتی برای رویارویی این خانواده از هم پاشیده فراهم نکرد و اکنون که پدر اجازه عقد را داده بود دیگر برای همیشه رفت... برای همیشه
تجربه یک عاقد : پدر پدر است هرچه باشد و مادر مادر است هرچه باشد. دوست و پاسشان بداریم.
نوشته شده توسط 1عاقد در سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت 10:44 | |


